![]() |
![]() |
|
|
سلام
بخانيد از من ترانه اي در عقربه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط مه شید پور اسدی |
|
|
دیگر دلت اهل پر زدن نیست برو طوطی غزل شکر شکن نیست برو من عاشق چشمان کسی بودم که.. این مرد غریب عشق من نیست برو...! (مریم حقیقت) سلام... بعد از مدت ها با یک ترانه اومدم ... ترانه ای که همه ش با خودت می خوندیش...! با عشق و دلتنگی به تو... از ارتفاع پست چشمات دارم می افتم...نا ندارم من از همون روزی که رفتی کاری با این دنیا ندارم من از همون روزی که رفتی دور خودم رو خط کشیدم دستاتو که پس می گرفتی موهای خرماییمو چیدم "انگار مثل یه عروسک سرگرم بازی هات بودم دنیای من قد تو بود و یه گوشه از دنیات بودم" غرق جنونت بودم اما دیوونگی هامو ندیدی وقتی پر از پرواز بودم از آسمون من پریدی حالا که نیستی توی زندون احساسمو تبعید کردم شاید تو برگردی ولی من می رم که دیگه برنگردم "انگار مثل یه عروسک سرگرم بازی هات بودم دنیای من قد تو بود و یه گوشه از دنیات بودم"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط مه شید پور اسدی |
|
|
قطار سوت کشید و من دویدم قطار سوت کشید و من دویدم تا بگویم که چقدر... دو دو چی چی دو دو چی چی دو...ر شدی و هیچ دهقان فداکاری نفهمید که یک کوه ریزش کرد...! (حسین غیاثی)
با اینکه این روزها اونقد ازم دوری که حتی صدای من به گوشت نمی رسه ولی دلم می خواد با تمام وجود صدات کنم و بگم هنوز می پرستمت...!
واین شعرها تقدیم به تو... انگار نه انگار در آغوشت بود یک عمر، زنی که مثل تن پوشت بود ای عشق چقدر زود از یادت رفت آن بار امانتی که بر دوشت بود ........... پاییزیم و بهار در من مرده ست او رفته و انتظار در من مرده ست آنقدر شبیه مردگان است دلم یک مشت طناب دار در من مرده ست ........... از خستگی محض پرم بعد از تو از این غم بی مرز پرم بعد از تو هر شب تنها حسرت آغوشت را با تلخی قرص می خورم بعد از تو ............ تقدیر نخواست ما به هم برگردیم با بغض به هفت آسمان رو کردیم انگار صدای ما به گوشش نرسید آن بار خدایی که پی اش می گردیم...!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط مه شید پور اسدی |
|
|
گفتم:"چند دقیقه اینجا بنشین و به من تکیه بده"
گونی پهن کرده بودیم و من روی آن نشسته بودم. حسینا از کمد چوبی یک بالش لاغر و زبر در آورده بود و پشتم گذاشته بود. آمد کنارم نشست،سرش را به دامنم گذاشت،پاهاش را دراز کرد و چشمهاش را بست:"کارم از تکیه گذشته.دلم می خواهد توی بغلت بمیرم." "تو دیوانه ای." "شاید آره،شاید هم نه." "اما من حسرتی شده ام." "به چی؟" "به تو،لا مذهب،به تو" دست به موهام برد،در چشمهاش برق کودکانه ای دوید،با لبخندی که یک طرف صورتش را چین می انداخت گفت:"هیچ می دانی مردها،همه ی مردها بچه اند." "بچه اند؟ چرا؟" "زن ها همیشه مادرند و مردها بچه." "تا به حال نشنیده بودم،خیال هم نمی کنم کس دیگری به این حرف معتقد باشد." "ما مردها همیشه بچه ایم اما به زبان نمی آوریم یا شاید نمی خواهیم بگوییم که بچه ایم.اگر هم کسی حرف مرا رد کند دروغ می گوید،حتما خودش را پشت یک صورتک مخفی کرده." "این فکر همین حالا به مغزت خطور کرد؟" "نه،روزها وقتی سرم به کار گرم است به این چیزها فکر می کنم.مثلا فرهاد،مجنون،پادشاه،شاعر،من،هر کس که باشد همیشه دلش می خواهد یک زن در زندگیش باشد که مدام بهش رسیدگی کند و مراقبش باشد. می گویند پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده،اما پشت سر هیچ زنی،هرگز مردی نیست." "سر به سرم می گذاری؟" "نه،باور کن که واقعی ترین احساسم را گفتم." "تو بچه ی منی؟" "تو مادر منی؟" "من عشق توام." "من بچه ی توام." این قسمتی از رمان سال بلوای استاد معروفی بود که باهاش زندگی کردم و به دعوت یکی از عزیزان که به یک بازی دعوت شده بودم اینجا گذاشتمش! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط مه شید پور اسدی |
|
|
شادی یادت رفت که غم یادت رفت قولی که ندادیم به هم یادت رفت مانند عروسکی ته انباری خوابی بودم که صبحدم یادت رفت...! (سید مهدی موسوی) و یک ترانه که شبیه حال این روزای منه انگار دارم اسمتو از خاطرم گم می کنم چشمامو هی می بندم و مرگو تجسم می کنم انگار پشت میله های این قفس زندونیم بی تو یه بغض بی صدام ، یه گریه ی پنهونیم حالا تو از من دوری و من از تو هم تنهاترم هی از خودم رد می شم و از تو نمی شه بگذرم مثل تموم جاده ها دارم به آخر می رسم دارم به تنهایی تلخ یه کبوتر می رسم دارم تو رو گم می کنم زیر همین سقف کبود این حادثه..این فاصله..این درد سهم من نبود حالا که از من رد شدی،حالا که از تو کم شدم تو غربت این لحظه ها یه کوله بار غم شدم انگار این تقدیر دستامونو بازی داده بود از من گذشتن واسه تو یه اتفاق ساده بود...! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط مه شید پور اسدی |
|
|
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست.چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند،تنهایی تو کامل می شود...! (سمفونی مردگان_استاد عباس معروفی)
این ترانه رو بیشتر از بقیه کارام دوست دارم واسه همین تصمیم گرفتم بذارمش اینجا
از تو دارم فرار می کنم و / از همین روزهای بی فردا که نجاتم نداد آخر این / هفت تا آسمون پوچ خدا پشت این بغض لعنتی با تو / همه ی دردهامو خندیدم دست های تو گرم رفتن بود / داغ بودم که دیر فهمیدم دارم از فرط درد می میرم / من پرم از سکوت و تنهایی من یه زندونیم که محبوسه / توی یه جعبه ی مقوایی توی این قصه های بی سر و ته / من خدای خودم رو گم کردم کاش اصلا تو رو نمی دیدم / کاش می شد دوباره برگردم نرسیدم به خط پایانی / وسط راه از خودم مردم توی تقویم های بی معنی / روزهای تو رو ورق خوردم... ...به در بسته ای که صد ساله / روی من بی دلیل بسته شده من همون تک درخت بی برگم / که از اسم بهار خسته شده من رسیدم به آخر دنیا / گم شدم توی کوره راهی که بی تو حالا فقط یه فانوسم / توی اوج شب سیاهی که نه..تمومی نداره این کابوس / عشق مثل یه خط ممتده مثل این جاده های یک طرفه / می ره و دیگه برنمی گرده...!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط مه شید پور اسدی |
|
|
و از او پرسیدند بهترین شاعران کیست؟ فرمود: شاعران در میدانی نتاخته اند که آن را نهایتی بود و خط پایانش شناخته شود...!
(نهج البلاغه-کلمات قصار) و شعر به زیباترین مظهر انسانیت آقا شبیه غربتتان است حال من حتی خدا بریده از این قیل و قال من آنقدر پر زدم به هوای شما فقط آتش گرفته از تبتان هر دو بال من آقا دلم از این همه دوری گرفته است از این همیشه زنده به گوری گرفته است حتی نمی رسم به ته خط دلم از این راه هزار ساله ی نوری گرفته است از عابران خسته ی این شهر خسته ام مثل تو از خیانتشان دل شکسته ام اینجا شبیه کوفه شده..آه! من هنوز توی همین سیاهی و وحشت نشسته ام تا کی شبیه بغض تو در چاه ، بشکنم درد تو را بگریم و با ماه بشکنم تا کی شبیه دست و دل این یتیم ها از رفتنت بلرزم و بیگاه بشکنم دست مرا بگیر که دیگر بریده ام این راه را همیشه به عشقت دویده ام حالا تمام روح و تنم غرق خواهشند آقای من بیا که به آخر رسیده ام...! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط مه شید پور اسدی |
|
|
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود ومن چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...! (قیصر امین پور) سلام...شعر جدید ندارم یکی از شعرای قبلیمو می ذارم: از چشم های خسته ام بغض و تب و گریه از چشم های تو ولی تردید می بارد باران پر از تکرار یک کابوس وهم انگیز هی در دلم با حسرت خورشید می بارد در غربت این دست های سرد و سیمانی گم می شوم با یک بغل تنهایی و تردید ای کاش چشمانت در این کابوس وارونه دنیای بی اندازه بیمار مرا می دید بوی جنون می آید از تاریکی این شب انگار از قلب زمین دیوار می روید در این سکوت وحشیانه..این شب بیمار از قلب جنگل بوته های خار می روید از پشت قاب پنجره باران نمی بارد انگار بغض آسمان در خاک خشکیده شاید که بر آوارگی دست های من شبگرد این پس کوچه های خسته خندیده انگار تا پایان وهم انگیز این کابوس راهی نمانده..دست هایم بی تو می میرند تو می روی و بغض های کهنه ی من باز در دست این شب های تنها رنگ می گیرند...! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط مه شید پور اسدی |
|
|
تو نیستی و این در و دیوار هیچ وقت
غیر از تو من به هیچ کس انگار هیچ وقت اینجا دلم برای تو هی شور می زند از خود مواظبت کن و نگذار هیچ وقت اخبار گفت شهر شما امن و راحت است من باورم نمی شود اخبار هیچ وقت...! (نجمه زارع)
این روزا حوصله ی هیچی غیر از شعرو ندارم...یه غزل از روزای دور و یه ترانه می ذارم:
غروب های همیشه چقدر دلگیرند ولحظه هام تو را هی بهانه می گیرند دقیقه..ثانیه..ساعت..تمام روز و شبم در انحنای نگاهت هنوز درگیرند سکوت یک شب پاییزی و من و باران و خاطرات تو انگار..نه.. نمی میرند شبیه حادثه از گریه هام می گذری شبیه حادثه هایی که دست تقدیرند و بعد رفتن تو دست های کوچک من غریب و خسته و غرق بهانه می میرند . . . و ترانه تو نیستی من نمی دونم خوابم یا که بیدارم ولی چشمامو از عکست نمی تونم که بردارم هنوز دستای تنهام عطر دستای تو رو داره چشام لبریز بغضه بی نگات اما نمی باره تو این بیراهه ها انگار رد پاتو گم کردم هنوزم تو شبام دنبال رویای تو می گردم تو نیستی که ببینی با خیالت من چه قد تنهام تموم حرفم اینه: قد یه دنیا تو رو می خوام اگه رد شی از عشقم سردی دستام رو می شه نرو...با رفتنت دنیام از غم زیر و رو می شه |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط مه شید پور اسدی |
|
|
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد...؟! (حمید مصدق)
همیشه نسبت به این ترانه یه حس خاصی داشتم...واسه همین می ذارمش اینجا: توی این غربتی که بی رنگه گم شدم بی هوا دلم تنگه وسط این زمین تو خالی که دل آدماشم از سنگه
توی این شهر، آسمون مرده زندگی حبس ِ تا ابد خورده من پر از وحشتم پر از ترسم مثل دیوونه های سر خورده
توی این لحظه ها که غم توشه وسط کوچه ای که خاموشه شاید این بار آخرین باره توی گرمای امن آغوش ِ...
دستهای شبیه درد تو چشمهای همیشه مرد تو آه...من خسته ام از این موندن تو هوای نگاه سرد تو
من پر از حس رفتنم...رفتن من: نماد تباهی یک زن توی این قصه های بی معنی من شدم بی تو،من شدم بی من
وقتی می رفتم از تو کم بودم غرق آوارگی و غم بودم اون کسی که تو نیمه را گم شد تو نبودی بدون خودم بودم...!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط مه شید پور اسدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مه شید پوراسدی-متولد مهر 1370-ساکن کرمان-دانشجوی فلسفه تهران
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1390 مرداد 1390 بهمن 1389 آذر 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 |
|
RSS
|